تبليغاتX
بغض مهتاب
وب نوشته های علیرضا مهدوی

من که تو بن بست غربت

زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم

با دلی از گریه لبریز

 

شب عاشقانه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

 

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نزاشتم

مثه دستات سرد ِ سردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:45  توسط علیرضا  |